سيد ظهير الدين مرعشى
116
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
به همدان فرستاد . سلطان ايشان را التفات نكرده و ركن الدوله را بازگردانيد . چون بعد از مدتى كه سلطان تكش به بسطام آمد دامغان و بسطام را به بارگيلى نام اميرى داد ، و پادشاه اردشير مخالفت فرمود كردند . و چون به گرگان رسيد امير صوتاش و كبود جامه نصرت را با لشكر خراسان و خوارزم مقرّر گردانيد كه به اندرون تميشه روند ، و به تسخير طبرستان اقدام نمايند . و اصفهبد رستم بوركله آن وقت گوشوارهدار بود او را بيرون كردند . پناه به قلعهء بالمن برد . لشكر به پايان قلعهء چناشك شدند . و قلعه را به عهد و ميثاق بازستاندند و در پانصد و هفتاد و هشت در سارى آمدند . و جمله قصرها بسوختند و شهر و ولايت را غارت بىحدّ كردند . اصفهبد ، چون مقاومت نتوانست كرد ، به لپور رفت . چون بيست و سه روز در مازندران تاخت و غارت كردند ، بازگشتند ، و از تميشه بيرون رفتند . بعد از چند سال باز سلطان تكش لشكر كشيد و به فيروزكوه آمد . كوتوال قلعه بىجنگى و حربى چون كثرت خيمه و خرگاه سلطان را ديد قلعه را بسپرد ، و سلطان از آنجا به پاى قلعهء استوناوند رفت . على كيا نام مردى كه شاه او را مهترى شبانان داده بود . و بسيار گله و رمه از شاه و معارف طبرستان نزد او بود ، تمامى را برداشته نزد سلطان برد . سلطان از آنجا كوچ كرده به پايان قلعهء فلول فرود آمد . و قلعه را به قهر و غضب بستد . و على كياى كرد كه ذكر آن رفت با مردم سنگ مج جلد پيدا كرده اموال استو ناوند را بدزديدند ( ؟ ) اصفهبد به لپور رفت . در اين وقت جميع اركان دولت شاه با پسر ميانين شاه شمس الملوك رستم - كه او را شاه غازى هم مىخواندند - بيعت كردند به مخالفت پدر امير شهردار و شير بمكوت گفتند كه : اجازت مىبايد داد كه پدر را به غدر به قتل آوريم . شمس الملوك گفت : اين راه صواب نيست . اما از پدر اجازت حاصل مىكنم كه به آمل مىروم ، اجازت داد . چون شمس الملوك رستم روانه شد ، امير على و سنگور به خلوت قصه با شاه گفتند . اصفهبد به دنبال سوار شد . شمس الملوك رستم با جمعى كه با او در بيعت بودند - بگريختند ، شاه در عقب ايشان لشكر روان كرد . به لب دريا بديشان